شیطنت ولی از نوع بی ضررش

بدون شرح باید ببینید و بخوانید

شیطنت ولی از نوع بی ضررش

بدون شرح باید ببینید و بخوانید

آهای دیوانه،خبر بدی برایت دارم

مشکل اصلی من با تلفن همراه، نشنیدن یا نشناختن صدای طرف پشت خط بود.و همین باعث شد که  آنروز با آزاده،دختری که دوست داشتم، آنطوری حرف بزنم.

دوازده بار زنگ زد.اسم نیافتاده بود.شماره هم آشنا نبود.اینطور تلفن ها را جواب نمی دهم.چون دوست ندارم گوشی را بردارم و به نزدیکترین کسانم بگویم: ببخشید بجا نیاوردم، شما؟ . اما دوازده بار زنگ زده بود.پشت هم.و با این وضع گند آنتن و شبکه و هزار کوفت دیگر مطمئناً خیلی بیشتر از دوازده بار سعی کرده بود. هرکه بود کار واجبی داشت.حتی نگران شدم.چون کسی برای دادن خبر خوش آنقدر پشتکار ندارد.مردم از دادن خبر بد بیشتر لذت می برند.نه اینکه بدذات باشند،بلکه اصلا همدردی را بیشتر بلدند تا شاد کردن.برای همین عادت کرده اند خبر بد را زودتر بدهند.وقتی از دختری تقاضای ازدواج می کنی اگر جوابش نه باشد با همان نگاه های اول به تو می فهماند.اما بله گفتنش را می تواند مدتها به تاخیر بیاندازد.اما دلیل اینکه بالاخره تصیم گرفتم جواب تلفن را بدهم دلسوزی برای طرف پشت خط نبود.جدای خبر دادن در گرفتن خبر بد هم عادت کرده ایم عجول باشیم.دراین زمینه مطمئنا نمونه های زیادی می توانید پیدا کنید.مثلا در همین مورد بالا، اگر نسبت به شنیدن جواب مثبت خوشبین باشیم می توانید مدتها صبر کنید.اما اگر منتظر شنیدن نه باشیم می گوییم: سریعتر تکلیفم را روشن کن!

برای چند لحظه اضطراب وجودم را گرفت و همان موقع تلفن بار دیگر زنگ زد.سعی کردم تمرکز کنم.جای خلوتی پیدا کردم و گوش دیگرم را با دست گرفتم، و آرام:«الو»

صدای دخترانه ای از پشت تلفن داد زد:«الو»

بله، داد زد.انگار گرفتن مکرر شماره ی من حسابی به اعصابش فشار آورده بود.و همین داد زدن شاید کار را خراب کرد، نتوانستم بفهمم کیست.خیلی سریع لیستی از آدمهای ممکن توی ذهنم ردیف شد.

گفتم:«الو .الو»

داد زد:«الو... می شنوی؟»

فقط چند تا گزینه توانستم حذف کنم.آن هم به خاطر اینکه صدای پشت تلفن لهجه نداشت

گفتم:«الو...قطع و وصل می شه...الو...الو»

گفت:«یه جا وایسا...الو...کارت دارم...الو»

تعداد کمی بودند_شاید دو سه نفر_ که با من از شناسه مفرد استفده می کردند و دختر بودند.ولی باز هم نشناختم ،شک داشتم.و در آخر تصمیم گرفتم به بهانه ی نرسیدن صدا قطع کنم.در چنین شرایطی مسلما صحبت نکردن بهتر از این بود که اسم طرف را بپرسم.

داد زدم:«الو...الو...صدات ضعیفه...قطع و وصل می شه...الو...»

و دستم را بردم طرف دکمه ی گوشی.و درست در همین وقت لعنتی بود که داد زد:«وایسا یه جا دیوونه»

«دیوونه» تکیه کلام آزاده بود.نمی دانم با همه یا فقط با من.به هر حال، همین کلمه ی لعنتی باعث شد آزاده را بشناسم.و هیجان زده از این کشف با خیالی آسوده گفتم:«اِ...آزاده تویی...خوب شد قطع نکردم.فکر کردم یکی دیگس.شانس آوردی ها» و خندیدم.بلند.

گفت:«کجایی دیوونه.دو ساعته دارم شمارتو می گیرم.یا برنمی داری یا اشغاله»

_:«جدی؟آخی طفلکی...آدم نمی دونه چی بگه از دست این سیستم گهیشون.»

بدی دیگر تلفن اینست که، تنها چیزی که می تواند جمله ات را همراهی کند لحن توست.حالت چهره، لبخند ها و اخم ها، حرکات دست  و خیلی چیزهای دیگر را باید فراموش کنی.تلفن به هیچ وجه امانت دار خوبی نیست.

_:«بعدشم که جواب می دی اینه بساطمون.»

_:«نازی عزیزم.ناراحت نشو، قول می دم وزیر رو که دیدم تف کنم تو صورتش.خب؟»

نخندید.صدایش را هم بچگانه نکردی.اصلا انگار جمله ی من را نشنید.گفت:«گفتی فکر کردی یکی دیگس خواستی قطع کنی؟ مثلا کی؟»

اینجا بود که فهمیدم چه گندی بالا آمده.البته اغلب در پیچاندن قضایا و طور دیگر جلوه دادنشان مهارت دارم، یا فکر می کردم داشته باشم.گفتم:«چی؟ کس خاصی منظورم نبود که.فکر می کردم واضح باشه.این کس دیگه یه قید عامه، نه خاص.و گر نه کی می تونه باشه که زنگ بزنه و من بخوام قطع کنم»

_:«از من می پرسی؟ من که نمی شناسمشون.لابد یکی از همونایی که 24 ساعته تلفنتو اشغال می کنن.شاید بعضیاشون مثل من حوصلتو سر می برن و بخوای بپیچونیشون »

_:«چی می گی عزیزم.چرا اینطوری حرف می زنی؟اتفاقی افتاده؟ این مسخره س که فکر کنی کس دیگه ای رو دارم.و مسخره تر از اون اینکه تو حوصلمو سر  می بری»

_:«خوبه.لا اقل اینو اعتراف می کنی که حوصلتو سر می برم.خیلی خب.باشه.دیگه مزاحمت نمی شم»

این جمله را تقریبا با لحنی آرام و دلگیر گفت. گرچه بعد از مدتی داد زدن باید حد اقل برای گوشم خوشایند می بود، اما در خودش معنای مصیبتی عظیم داشت.مصیبتی که شاید ربط زیادی هم به سوء تفاهم های تلفنی و شناخته نشدن او نداشت.یا حداقل وقتی می خواهم نسبت به رفتار خودم خوشبین باشم اینطور فکر می کنم: به زبان آوردن این جمله برای او احتیاج به دلیلی محکمتر داشت که به او جرات بدهد.

گفتم:«چی می گی...درست گوش کن.من اینو نگفتم که.جمله ام این بود:مسخره اس که فکر کنی تو حوصلمو سر می بری.  فقط «فکر  کنی» به قرینه ی لفظی جمله ی قبلش حذف شده بود. حالا فهمیدی؟»

_:«نه نمی فهمم.اصلا نفهمم من.درستم نمی تونم گوش کنم.چون قطع و وصل می شه.»

کمی جابجا شدم.داد زدم:«الان صدا خوبه؟»

داد زد:«مسخره م می کنی دیوونه؟خر خودتی»

آن لحظه واقعا فکر کردم صدایم قطع و وصل می شده.اما آزاده کنایه می زد به صحبتهای اولمان.

گفتم:«وای خدای من...آزاده یه لحظه بیا آروم باش.همینطوری داره پشت سر هم سوء تفاهم می شه.گوش کن ببین چی می گم....آرومی الان؟ بگم؟»

خیلی خشک گفت:«بگو.می شنوم.»

گفتم:«ببین، من یه مشکل کوچیک دارم.نمی تونم صدای آدما رو از پشت تلفن تشخیص بدم.شماره ای هم که افتاده رو نمی شناختم.سعیمو کردم اما نشناختمت.واسه همین می خواستم قطع کنم.چون روم نمی شد اسمتو بپرسم.ببخشید.واقعا ببخشید»

_:«من اصلا مشکلم این نیست که منو نشناختی و می خواستی قطع کنی.مشکلم اینه که فکر کردی کیه.مگه چند نفر بهت زنگ می زنن.ولی نه، اصلا با همون نشناختنتم مشکل دارم.خب معلومه که آدم وقتی ده تا هلو بهش زنگ بزنن نمی تونه صداشونو از هم تشخیص بده.طبیعیه عزیزم.خودتو ناراحت نکن.راستی اگه تعدادشونو کم گفتم ببخشی»

اصلا نمی خواستم بخندم.اتفاقا می خواستم عصبی به نظر بیایم.اما نمی دانم دقیقا چه اتفاقی افتاد.شاید واژه ی هلو به اندازه ی کافی تاثیر خودش را گذاشت که لحنم همراه با نوعی خنده باشد:«نه عزیزم.کم نگفتی.فقط اشتباه گفتی.نه تا هلو و یه دیوونه» و البته از اینجا به بعد لحنم عصبی بود:«تو چت شده دیوونه.من با هیچ دختر دیگه ای نیستم.خودتم اینو خوب می دونی.اصلا اینجور آدمی نیستم.حوصله ی اینطور بودنم ندارم.هیچ دلیلی هم نداره که بخوام بهت دروغ بگم.اگه اینطوری بود خیلی زودتر از این می فهمیدی.سعی کن عاقل باشی عزیزم.خواهش می کنم»

_:«وایسا ببینم.گفتی دلیلی نداره بخوای بهم دروغ بگی؟درسته؟»

_:«آره خب.من به تو دروغ نمی گم»

_:«یعنی اگه فرض کنیم تو ده تا دختر دیگه داشته باشی، به من می گی که ده تا دختر دیگه داری؟یعنی اصلا واست مهم نیست که من بدونم؟با اینکه می دونی من ناراحت می شم؟با اینکه می دونی ممکنه منو از دست بدی؟خودت قضاوت کن.این معنیش این نیست که ناراحت شدن و از دست دادن من برات مهم نیست؟و نگه داشتتن من حتی ارزش اینو نداره که به خودت زحمت بدی و یه دروغ بگی.»

می دانید.وقتی قرار باشد بدخت شوی بدبخت می شوی.همه ی سنتهای خداوند و عوامل موجود دست به دست هم می دهند تا تو را به سمت گورت هول بدهند.همهی اتفاقهای غیرمنتظره اتفاق می افتد.آزاده با همه ی کودنیش چنان برایت استدلال می کند که لال شوی.

لال شدم. برای همین آزاده ادامه داد:«زنگ زده بودم قرار شام امشب رو کنسل کنم.یه سفر برام جور شده و دارم می رم.الانم از تلفن کارتی فرودگاه بهت زنگ می زنم. به نظرم بهتره دیگه هم همو نبینیم.برای تو که اتفاقی نمی افته.از جهت منم می تونی مطمئن باشی که راحت باهاش کنار میام.و لحظه ای بهت فکر نخواهم کرد.»

بعضی جمله ها طوری است که آخرش فقط می توانی یک نقطه بگذاری.مطلب را تمام می کنند.و جایی برای جواب یا ادامه نمی گذارند.ویران می کنند، طوری که نتوانی دوباره سرپایش کنی.آخرین جمله ی آزاده هم اینطوری بود.احساس کردم دیگر نیرویی برای مقاومت کردن ندارم.آزاده قطع کرد.گوشی کمی خر خر کرد و بوق آزاد زد.

در آن لحظه دلم می خواست مانند کلیپ های تبلیغاتی یا فیلم های احساسی گوشی را توی سطل آشغال بیاندازم و بروم.اما تصمیم گرفتم به اولین مغازه ی مربوط که رسیدم گوشی و سیم کارت را با هم بفروشم.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد