وقتی آدم به این نتیجه می رسد که دنیا بر مداری از سوءتفاهمهای کودکانه می چرخد و کودکانه را که مینویسد به غیر از کودکهای بیست یا بیست و پنح ساله به بالا چیزی به ذهنش نمیرسد، حق دارد شهامت نوشتن آن چه را که به آن نیاز دارد، نداشته باشد.
کسی چه میداند؛ شاید اگر آن روز که کش و قوسی به خود دادم، دست هایم را زیر سرم گذاشتم و به فکر نوشتن داستان تازهای افتادم که بتوانم زندگیم را بر اساس آن دوباره بسازم، میتوانستم آن داستان را ننویسم و زندگیم همان طور ادامه پیدا میکرد که از اول قرار بود. شاید هم نه، آن داستان را که نوشتم کاری کردم تا زندگیم همان طور ادامه داشته باشد که قرار بود. در این کره ی خاکی که بخش بزرگی از زندگی موجوداتش را سوءتفاهم تشکیل میدهد، چه کسی میتواند ادعا کند همه چیز بر وفق مرادش بوده است. شاید هم نه، وفق مراد ما همان چیزی است که پیش آمده و نه غیر آن.
دست هایم را از زیر سرم بیرون میآورم، کش و قوسی به خود می دهم و بعد از اینکه چند لحظه به کاغذهای سفید جلویم خیره میمانم، شروع به نوشتن می کنم:
سوءتفاهمی در کار نیست، اولین سوءتفاهم در اولین ثانیههای همان لحظهای به وجود میآید که آدم از ترس به وجود آمدن سوءتفاهم چیزی را که به گفتنش نیاز دارد پنهان میکند. شاید به همین خاطر باشد که همیشه قبل از اینکه به...
تا همین جا بود! درست تا همین جا نوشته بودم. خودم میدانم چی به چی است، اما ترس از اینکه سوءتفاهمی به وجود بیاید که این داستان را آن طور که می خواهد تمام کند، نگذاشت آن چیزی را بنویسم که به آن نیاز دارم. می ترسم بخواند و یک وقت خدای ناکرده...
پس تو ها
میخواهم پستوهایم را بگردم آنجا افکاری خاک خورده است یک مشت آرزو و مقداری خنده برای روزگارم کافیست .
به " خود " میتوان چنین اجازه ای را داد که " خودش " نباشد .
دمادم : انسان همان است که خود ٬ باور میکند ....
"چخوف"
--------------------------------------------------
زندگی را از طبیعت بیاموزیم . چون بید متواضع باشیم و چون سرو ٬ راست قامت و چون صنوبر، صبور و چون بلوط مقاوم و چون رود ٬ روان و چون خورشید با سخاوت و مثل ابر با کرامت
---------------------------------------------------
در آشپزخونه تاریک و بی نور ٬ احتمال دارد از روی اُپن خیاری برداری و رویش نمک بپاشی و موقع خوردن متوجه شوی که موز بوده و فلفل سیاه رویش پاشیده ای
----------------------------------------------------
همیشه ی خدا دخترک روی این دو کلمه "نقش"و"نقشه" خیلی اذیت میشود . آیا این دو همیشه در لابلا و دربلندای درختان سپیدار زندگی جاری خواهند ماند؟ ترسیم است و تقریب و یا به رسم مُرَقّم تعقیب . روبه صفتانی با سه دُم بر پشت و زبانی از حلال و حرام نیازموده غیبت کنند و آش پشت پا برایت درست کنند و بگویند ما "هخامن " خواسته بودیم ایشان گاو مقدس هندویی تشریف داشتند آنهم از نوع دهاتی اش . آدمی هم که زود باور مینماید میگوید "احسنت" کاش این گاو "استرالیایی" بود . میدانید که گاوها به سکس و لاطائلاتش فکر نمیکنند و فقط عمل میکنند
دخترک هنوز هم به" نقش" فکر میکند که اسم مصدر " نقاش " است و "نقشه " . آدمی که متولد میشود ! یک پاش لب گوره و ضمنن مواظبه که موهایش سپید نشه"دخترک" به زور با "خودش" کنار می آمد . مجبور شد "دخترک" را بشکند تا "خودش" مدیون بماند.
--------------------------------------------------
عینکی رو که تازه خریده بود روی دماغش بالاو پایین کرد و خیلی خوشش آمده بود که سر صبحی شوهر همسایه گفته بود :چطوری خانم دکتر . روز به این زیبایی را تا هنوز نچشیده بود . اولین روز عینکی شدنش بود . به سوپر محله رفت تا "قاتق" بخرد . بقال محله گفت : خانم مهندس غیر از "قاتق" چیز دیگری لازم ندارن . دسته عینکش را تکانی داد و گفت : نه مرسی . داخل آشپزخونه خانه که شد ظرفای نشسته رو دید . در یخچال رو باز کرد کلم قرمز و کاهو و گوجه و خیار و هویج و سس و خیلی مرتبطات را برای درست کردن سالاد گذاشت روی اُپن آشپزخونه . همه رو خُرد کرد و توی کاسه بلوری بزرگ ریخت . دسته جارو برقی را برداشت و مشغول جارو کردن شد . احساس کرد عینکش اذییتش میکند . آنرا از روی دماغش برداشت و گذاشت روی اُپن ٬ بغل ظرف کریستالی پر از سالاد . گفت من تو رو میشناسم تو یک عینکی و من کارگر خانه.
این روزا اینقدر گرفتار بودم که اصلاً فرصت نمی کردم بیام اینجا و مطلب جدید بزارم یا پیامهای از روی لطفتونو چک کنم ولی امروز سعی می کنم جبران کنم.
آهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟
آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسید : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: آبروم پیش همه رفته , همه میگن شوهرم حماله.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عین طویله است.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی , تو مثل مانکن ها می مونی.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟
الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.
حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد.
نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.
نتیجه گیری عاشقانه : مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند
من آموخته ام که اگر عشق را در خانه نیاموخته باشم، فرا گرفتن آن در جای دیگر دشوار است.
من آموخته ام که تجربه کردن شگفتی های زندگی از دریچه چشمان کودکان دلپذیرترین احساس در دنیا است.
من آموخته ام تا زمانی که توجه خود را به جای پشیمانی هایم به آرزوهایم معطوف کنم ، متوجه نمی شوم که پا به سن گذاشته ام.
من آموخته ام که با عملی که از شما سر می زند، تصویری از خود ترسیم می کنید.
من آموخته ام که عشق ورزیدن و مورد عشق و محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت در جهان است.
*****
این مورد آخر رو واقعاً از اون ته تهای دلم قبول دارم. البته عشق ورزیدن نه فقط به معنای دوست داشتن جنس مخالف و در آغوش کشیدنش و بوسیدنش و سکس داشتن و الی آخر. هرچندکه... اینها به جای خودش عالیه.