شیطنت ولی از نوع بی ضررش

بدون شرح باید ببینید و بخوانید

شیطنت ولی از نوع بی ضررش

بدون شرح باید ببینید و بخوانید

دوست واقعی، دوست معمولی

یک دوست معمولی هیچگاه نمیتواند گریه تو را ببیند،یک دوست واقعی شانه هایش از
 
گریه تو تر خواهد بود.

دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمیداند،دوست واقعی شاید تلفن آنها را جایی
 
نوشته باشد.

دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو می آورد،دوست واقعی زودتر به
 
کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن میماند.

دوست معمولی از دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت میشود،دوست واقعی میپرسد
 
که چرا نتوانستی  زودتر  تماس بگیری.

دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش دهد،دوست واقعی سعی در حل آنها
 
دارد.

یک دوست معمولی مانند یک میهمان عمل میکند و منتظر میماند تا از او پذیرایی
 
شود،یک دوست واقعی به سوی یخچال رفته و از خود پذیرایی میکند.

دوست معمولی می پندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه تمام می شود،یک دوست
 
واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو می ماند.
 
 
از وبلاگ the time without you

 
یک دوست معمولی، یک دوست واقعی....و هزار هزار حرف نگفته...

حق کپی رایت

سلام به همه دوستانی که این وبلاگ را قابل می دونن و سر می زنن عزیزان تمامی این مطالب و مطالبی که در آینده نچندان دور شاهدش هستید فقط خوانده های من هستند که فکر می کنم ارزش حداقل یکبار مطالعه را دارن و هیچ کدام از خودم نیست پس از صاحبان این آثار زیبا پوزش می خوام اگر مطلب زیباشونو (البته به نظر خودم) در وبلاگ این حقیر مشاهده می کنن امیدوارم جسارت این حقیر را به بزرگی خودشون ببخشن.

شاد باشید و سربلند

دلتنگیهای یک زن خانه دار...

دلتنگی‎های یک زن خانه‎دار مثل خود پاییز است. روزهای کوتاه و کم
آفتابی دارد و شب‎هایش بلند و سرد است. دلتنگی‎های یک زن خانه‎دار
مثل یک برگ لرزان بر سر شاخه خشک را دارد. می‎ترسد از سقوط، زن
خانه‎دار می‎ترسد از بیان دلتنگی‎هایش، اما وقتی رها می‎شود آرام آرام
و چرخ زنان روی زمین می‎افتد و صدایی از آن بلند نمی‎شود. زن خانه‎دار
دلتنگی‎هایش را به نرمش فرو افتادن یک برگ پاییزی بروز می‎دهد و بعد
 هم هیچ.

یعنی اموراتی که چرخ‎های مادی و معنوی زندگی را می‎چرخاند. همان
طور که هوشیارانه به کابینت‎ها سر می‎زند تا ببیند مواد لازم برای تهیه
خوراک خانواده کم شده است یا خیر، به فرزندان و همسرش و خانواده‎
اش هم سر می‎زند تا ببیند روابط سالم است یا خیر، همدیگر را دوست
 دارند یا نه و بالاخره وقتی بداند که باید دست به ابتکار بزند، می‎زند و
 نتیجه می‎گیرد.
 زن خانه‎دار دلتنگی‎هایی دارد که فقط یک زن خانه‎دار آنها را می‎فهمد.

زن خانه‎دار وقتی دلتنگ و غمین است که قدرت ابتکارش را از دست
بدهد. وقتی نداند که با زندگی یکنواخت و تکراری چطور باید برخورد کند
تا ویران کننده نباشد، آن وقت است که او احساس می‎کند در قفس
است. برای همین ابتکار خلاقش را به کار می‎گیرد بر می‎خیزد تلفنی
می‎زند، خریدی می‎رود، دکور خانه را عوض می‎کند. تفلون قابلمه‎هایی
 که بر اثر مصرف زیاد خش افتاده است را برای تعمیر به بازار می‎برد و
کسی نمی‎فهمد که چگونه و با کمترین هزینه‎ای یک روز کسل‎کننده
تبدیل به یک روز خلاق شده است.

یک زن خانه‎دار چراغ خانه است و حضورش مثل خورشید است، حتی
وقتی برای استراحت خوابیده باشد یا بیماری او را به بستر کشانده
باشد. هزیان یک زن خانه‎دار هنگام بیماری در مورد خانه است، در مورد
 افراد خانه و هوشیاری‎اش نیز.

او هیچوقت به ورطه تکرار بیهوده نمی‎افتد چرا که مادر است و وقتی
 فرزندانش هم فرزندی داشته باشند، برای آنها مادر است.

زن خانه‎داری می‎گفت گاه فکر می‎کنم اگر نوه‎ام را نبینم می‎توانم دق
مرگ بشوم! او به قول خودش برای شادی نوه‎اش همه سخت‎گیری‎
هایی که برای فرزندانش داشته است را به یکباره تبدیل به محبت کرده
است. می‎گوید آنقدر دل نازک شده‎ام که تحمل گریه نوه‎ام را ندارم. گاه
فکر می‎کنم کاش نیمه شب نبود تا زنگ می‎زدم و صدایش را
می شنیدم. فکر می‎کنم دوباره مادر شده‎ام.
 یک زن خانه‎دار برای همسایه و فامیل‎اش هم غصه می‎خورد. او زن‎های
 خانه‎دار دیگر را خوب می‎فهمد. از دلتنگی‎هایشان خبر دارد. این که
هیچگاه کسی آنها را صاحب شغل نمی‎داند. این که وقتی
می‎گویند مادرت چیکاره است فرزند می‎گوید، هیچی
خانه‎دار است.

او دلتنگ است که 30 سال کار برای هر کسی بازنشستگی و مزایا به
 همراه دارد، اما برای یک زن خانه‎دار تازه بعد از 30 سال نوبت غصه
خوردن برای زندگی فرزندان می‎رسد و رابطه‎شان با همسرانشان و در
اضطراب بودن برای فرزندانشان است.

یک زن خانه‎دار با 2 دست کل زندگی را اداره می‎کند، با 2 چشم کل
روابط را می‎بیند و با 2 گوش همه گریه‎ها و افسردگی‎ها را می‎شنود،
اما با همه حواس همه چیز را به موقع فراموش می‎کند یا به یاد می‎آورد.
 
یک زن خانه دار...

اینم از مراحل زندگی

شش سال اوّل زندگی:

• گریه نکن
• شیطونی نکن
• دست تو دماغت نکن
• تو شلوارت پی‌پی نکن
• مامانت رو اذیّت نکن
• روی دیوار نقاشی نکن
• انگشتت رو تو پریز برق نکن
• دمپایی بابا رو پات نکن
• به خورشید نگاه نکن
• شبها تو جات جیش نکن
• تو کمد مامان فضولی نکن
• با اون پسر بی‌تربیته بازی نکن
• اسباب‌بازی‌ها رو تو دهنت نکن
• زیر دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن
• دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن
۲- دوره ی دبستان:

• موقع رفتن به مدرسه دیر نکن
• پات رو تو جامیزی نکن
• ورقهای دفترت رو پاره نکن
• مدادت رو تو دهنت نکن
• به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
• تخته پاک‌کن رو خیس نکن
• حیاط مدرسه رو کثیف نکن
• با دخترها شمسی خانوم ((دکتربازی)) نکن
• دست تو کیف بغل دستیت نکن
• تخته‌سیاه رو خط‌خطی نکن
• گچ رو پرت نکن
• تو راهرو سرو صدا نکن
• تو کلاس پچ‌پچ نکن
• ATARI بازی نکن
۳- دوره ی راهنمایی:

• ترقّه بازی نکن
• SEGA بازی نکن
• جاهای بدبد فیلمها رو نگاه نکن
• موقع برگشتن از مدرسه دیر نکن
• تو کوچه فوتبال بازی نکن
• دست تو جیبت نکن
• با مامانت کل‌کل نکن
• تو کلاس صحبت نکن
• بعد از ظهر سروصدا نکن
• با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن
• اتاقت رو شلوغ نکن
• روی میز بابات کتابهات رو ولو نکن
• عکس لختی تماشا نکن
• با بچّه‌های بی‌ادب رفت و آمد نکن
• جرّ و بحث نکن
۴- دوره ی دبیرستان:

• با کامپیوتر بازی نکن
• تو حموم معطّل نکن
• تقلّب نکن
• با دوستات موتورسواری نکن
• عصرها دیر نکن
• با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
• با بابات دعوا نکن
• تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن
• تو خیابون دنبال دخترها نکن
• مردم‌آزاری نکن
• نصف شب سرو صدا نکن
• فیلم سوپر نگاه نکن
• وقتت رو با مجله تلف نکن
• چشم‌چرونی نکن
۵- دوره ی دانشگاه:

• رشته‌ای رو که دوست داری انتخاب نکن
• ۲۴ ساعته چت نکن
• سر کلاس درس غیبت نکن
• با دختر شمسی‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
• خیابون‌ها رو متر نکن
• تو سیاست دخالت نکن
• با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن
• شب برای شام دیر نکن
• با مأمور پلیس کل‌کل نکن
• چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
• موبایلت رو Reject نکن
• حذف پزشکی نکن
• آستین کوتاه تنت نکن
• همه رو دودره نکن
۶- دوره ی سربازی:

• موهات رو بلند نکن
• روت رو زیاد نکن
• از اوامر سرپیچی نکن
• فرار نکن
• با اسلحه شوخی نکن
• غیبت نکن
• به آینده فکر نکن
• درگیری ایجاد نکن
• به فرمانده بی‌احترامی نکن
• غیر از خدمت به هیچ چیز دیگری فکر نکن
• با رئیس عقیدتی جرّ و بحث نکن
• اعتراض نکن
• با دختر شمسی خانوم نامه‌نگاری نکن
• از تلف شدن وقتت ناله نکن
• از آشپزخونه دزدی نکن
۷- دوره ی شوهر بودن:

• با زنت شوخی نکن
• زنت رو با دختر شمسی خانوم مقایسه نکن
• به زنت خیانت نکن
• با دوستانت الواتی نکن
• تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن
• به زنهای دیگه نگاه نکن
• موبایلت رو قایم نکن
• از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
• پولت رو خرج دوستات نکن
• رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن
• غیر از زندگی مشترک به هیچ چیز فکر نکن
• ریسک نکن
• بدون اجازهء زنت هیچ کاری نکن
۸- دوره ی پدر بودن:

• بچّه رو تنبیه نکن
• به بچّه بی‌توجّهی نکن
• بچّه‌ت رو با بچّه‌های دیگه مقایسه نکن
• به بچّه توهین نکن
• بچّه رو از بازی منع نکن
• بچّه‌ت رو به کتک زدن بچّهء دختر شمسی خانوم تشویق نکن
• با بچّه کل‌کل نکن
• بچّه رو محدود نکن
• بچّه رو از جنس مخالف دور نکن
• به مادر بچّه بی‌توجّهی نکن
• بچّه رو به هیچ چیز مجبور نکن
• آزادی بچّه رو محدود نکن
• به حلال‌زاده بودن بچّه شک نکن
• از خواستهای بچّه چشم‌پوشی نکن
۹- دوره ی پیری:

• برای بچّه‌هات مزاحمت ایجاد نکن
• نوه‌هات رو لوس نکن
• با پیرزن‌های دیگه معاشرت نکن
• به خاطراتت فکر نکن
• پولت رو خرج نکن
• هوس جوونی نکن
• غیر از آخرتت به هیچ چیز فکر نکن
• با زنت بی‌وفایی نکن
• از رفتن به خانهءسالمندان احساس نارضایتی نکن
• لباس شاد تنت نکن
• به بیوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن
• تو وصیتنامه، هیچکس رو فراموش نکن
• از گذشته ناله نکن
• به هر کی رسیدی، نصیحت نکن
• به آینده فکر نکن
۱۰- دوره ی پس از مرگ !

• حالا دیگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاری دلت می‌خواد بکن...
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...ولی فقط با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن

شعری از مجتبی کاشانی

 عقل و عشق

عشق باید همسفر با عقل کرد

این سخن "سالک" ز پیری نقل کرد

عشق را می گفت شوری در دل است

عقل را می گفت نوری در دل است

عشق در کار لطیف یاوریست

عقل در کار شریف داوریست

عقل ما را یار کمیت بود

انتظار از عشق کیفیت بود

عقل سرعت می دهد بر کارها

عشق جرات می دهد در کارها

عقل عاشق جاودانی می کند

عشق عاقل کهکشانی می کند

عقل تنها سینه را زندان کند

عشق تنها طعمه رندان کند

عقل بی عشق آید و قاتل شود

عشق بی عقل آید و باطل شود

عقل تنها کار یک خنجر کند

عشق تنها نیز خاکستر کند

عقل تنها چیست؟ ماشین حساب

عشق اما چیست؟ یک جام شراب

عقل تنها کیست؟ تنها یک طبیب

عشق اما هم طبیب و هم حبیب

آن یکی درمان به دارو می کند

این یکی انگار جادو می کند

آن یکی درمان دردش با دوا

این یکی بیمار را بخشد شفا

عقل می تازد به دیوان برون

عشق می تازد به دیوان درون

عقل را با عشق هم پیمان کنیم

هر دو را در جان خود مهمان کنیم

هر دو ما را رهنما و رهبرند

هر دو ما را سوی مقصد می برند

عشق می گوید کدامین ره برو

عقل می گوید ولی آگه برو

عشق ما را قبله تعیین می کند

عقل ما را توشه تامین می کند

عشق آید بر تنت جوشن کند

عقل آید راه را روشن کند

عقل ما را سوی دانایی برد

عشق اما سوی زیبایی برد

آن یکی اندیشه را می گسترد

این یکی انگیزه را می پرورد

آن جهان را می کند آبادتر

این روان را می کند آزادتر

عقل خویشی می کند با هوش ما

عشق اما حلقه ای در گوش ما

عقل ما را می برد با صد فریب

عشق ما را می کشد با یک نهیب

کشتی ما را در این بحر کبیر

هر دو میرانند با هم در مسیر

تند بادی گر وزد در این میان

عقل لنگر، عشق همچون بادبان

باید اما گر جدالی اوفتاد

مرکب دل را بدست عشق داد

ای خوشا عشقی که عقلش حاصل است

ای خوشا عقلی که فرمانش دل است

چیست" سالک" غایت این قیل و قال

نیست پایانی بر این جنگ و جدال

من گمان دارم خداوند جلیل

این دو را ننهاده در ما بی دلیل

بنده باید در نهان و آشکار

هر دو را با هم نماید سازگار

در جهان تا قاضی و ساقی بود

این جدل ها همچنان باقی بود

نزد من ساقی ولی شیرین تر است

در ترازو کفه اش سنگین تر است

هر چه خود در عشق عالم می کنم

عشق را بر عقل حاکم می کنم

                                         "مجتبی کاشانی"

از خواجه بشنویم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

الهی! نور تو چراغ معرفت بیفروخت، دل من افزونی است؛ گواهی تو ترجمانی من بکردند، نداء من افزونی است. قرب تو چراغ وجد بیفروخت، همت من افزونی است؛ بودِ تو کار من راست کرد، بودِ من افزونی است.       الهی! از بود خود چه دیدم مگر بلا و عنا و از بودِ تو همه عطا است و وفا، ای به بر پیدا و به کرم هویدا. ناکرده گیر کِردِ رهی و آن کن که از تو سزا.            الهی! نام تو ما را جواز و مهر تو ما را جهاز

الهی! شناخت تو ما را امان و لطف تو ما را عیان.       الهی! فضل تو ما را لوا و کنف تو ما را مأوی.       الهی! ضعیفان را پناهی، قاصدان را بر سر راهی، مؤمنان را گواهی،     چه بود که افزائی و نکاهی؟

الهی! چه عزیز است او که تو او را خواهی ور بگریزد او را در راه آیی، طوبی آنکس را که تو او رایی. آیا که تا از ما خود کرایی؟

ترا که داند؟ که ترا تو دانی! ترا نداند کس، ترا تو دانی و بس. ای سزاوار ثناء خویش و ای شکر کننده ی عطاء خویش، رهی بذات خود از خدمت تو عاجز و به عقل خود از شناخت منت تو عاجز، و به توان خود از سزای عقل تو عاجز.

کریما! گرفتار آن دردم که تو درمان آنی، بنده ی آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟ تو دانی!تو آنی که گفتی من آنم! آنی.

الهی! نمیتوانیم که این کار بی تو بسر بریم نه زهره ی آن داریم که از تو بسر بریم. هرگه که پنداریم که رسیدیم از حیرت شما روا سر بریم.

خداوندا! کجا بازیابیم آنروز که تو ما را بودی و ما نبودیم، تا باز بآن روز رسیم میان آتش و دودیم اگر بدو گیتی آنروز یابیم پرسودیم ور بود خود را دریابیم به نبود خود خشنودیم.

الهی! از آنچه نخواستی، چه آید؟ و آن را که نخواندی کِی آید؟ تا کشته را از آب چیست؟ و نابایسته را جواب چیست؟ تلخ را چه سود اگر آب خوش در جوار است؟ و خار را چه حاصل از آن کَش بوی گل در کنار است.

الهی! گر زارم، در تو زاریدن خوشست، ور نازم به تو نازیدن خوشست.            الهی! شاد بدانم که بر درگاه تو میزارم بر آن امید که روزی در میدان فضل بتو نازم، تو من فا پذیری و من فا تو پردازم، یک نظر در من نگری، دو گیتی بآب اندازم.

الهی! نسیمی دمید از باغ دوستی، دل را فدا کردیم، بویی یافتیم از خزینه ی دوستی، بپادشاهی بر سر دو عالم ندا کردیم.برقی تافت از مشرق حقیقت، آب و گل کم انگاشتیم و دو گیتی بگذاشتیم، یک نظر بسوختیم و بگداختیم. بیفزای نظری و اینسوخته را مرهم ساز و غرق شده را دریاب، که می زده راهم به مِی دارد و مرهم بود.

الهی! تو دوستان را به خصمان می نمایی، درویشان را به غم و اندوهان می دهی، بیمار کنی و خود بیمارستان کنی، درمانده کنی و خود درمان کنی! از خاک آدم کنی و با وی چندان احسان کنی، سعادتش بر سر دیوان کنی و به فردوس او را مهمان کنی، مجلسش روضه ی رضوان کنی، ناخوردن گندم با وی پیمان کنی و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی، آنگه او را به زندان کنی و سال ها گریان کنی، جباری تو کار جباران کنی، خداوندی، کار خداوندان کنی، تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی.

 الهی! بنده با حکم ازل چون برآید؟ و آنچه ندارد چه باید، جهد بنده چیست، کار خواست تو دارد، بنده به جهد خویش کی تواند؟

الهی! ای سزای کرم و ای نوازنده ی عالم نه با جز تو شادیست و نه با یاد تو غم، خصمی و شفیعی و گواهی و حکم، هرگز بینما نفسی با مهر تو بهم، آزاد شده از بند وجود و عدم بازرسته از رحمت لوح و قلم، در مجلس انس قدح شادی بر دست نهاده دمادم.      الهی! کار آن دارد که با تو کاری دارد، یار آن دارد که چون تو یاری دارد، او که در دو جهان ترا دارد هرگز کی ترا بگذارد؟ عجب آنست که او که تو را دارد، از همه زارتر میگذارد، او که نیافت به سببِ نایافت می زارد، او که یافت باری چرا می گذارد؟ در بر آن را که چون تو یاری باشد چون گریه کند سیاهکاری باشد.

الهی! در سر گریستنی دارم دراز! ندانم که از حسرت گریم یا از ناز گریستن از حسرت بهره ی یتیم و گریستن شمع بهره ی ناز! از ناز گریستن چون بود این قصه ای است دراز.

الهی! یک چند بیاد تو نازیدم آخر خود را رستخیز گزیدم، چو من کیست که این کار را سزیدم، اینم بس که صحبت تو ارزیدم.

الهی! نه جز از یاد تو دلست نه جز از یافت تو جان پس بیدل و بیجان زندگی چون توان؟

الهی! جدا ماندم از جهانیان، به آنک چشمم از تو تهی و تو مرا عیان، خالی نیی از من و نبینم رویت، جانی تو که با منی و دیدار نیی، ای دولت دلو زندگانی جان، نادریافته یافته و نادیده عیان یاد تو میان دل و زبانست و مهر تو میان سر و جان، یافتِ تو روز است که خود برآید ناگاهان، یابنده ی تو نه به شادی پردازد نه به اندُهان، خداوندا! به سر مرا کاری از آن عبارت نتوان، تمام کن بر ما کاری با خود که از دو گیتی نهان.

خداوندا! یادت چون کنم که تو خود در یادی و رهی را از فراموشی فریادی، یادی و یادگاری و در یافتن خود یاری، خداوندا! هرکه در تو رسید غمان وی برسید، هرکه ترا دید جان وی بخندید. بناز ترا از ذاکران تو در گیتی کیست؟ و بنده را اولیتر از شادی تو چیست؟ ای مسکین تو خود یادکرد و یادداشت وی چه شناسی؟ سفرنکرده منزل چه دانی؟ دوست ندیده از نام و نشان وی چه خبر داری؟   خداوندا! هرکه شغل وی تویی شغلش کِی بسر شود؟ هرکه بتو زنده است هرگز کِی بمیرد؟ جان در تن گر از تو محروم ماند چون مرده ی زندانیست، زنده اوست به حقیقت کش با تو زندگانی است، آفرینِ خدای بر آن کشتگان باد که: مَلَک می گوید: زندگانند ایشان.

الهی! شادبدانیم که اول تو بودی و ما نبودیم. کار تو گرفتی و ما نگرفتیم، قیمت خود نهادی و رسول خود فرستادی.

الهی! هرچه بی طلب به ما دادی به سزاواری ما تباه مکن و هرچه بجای ما کردی از نیکی، به عیب ما بریده مکن و هرچه نه به سزای ما ساختی به ناسزایی ما جدا مکن.

الهی! آنچه ما خود را کِشتیم به بَر میار و آنچه تو ما را کِشتی آفتِ ما از آن بازدار، من چه دانستم که مزدور اوست که بهشتِ باقیِ او را حظ است و عارف اوست که در آرزوی یک لحظه است، من چه دانستم که مزدور در آرزوی حور و قصور است و عارف در بحر عیان غرقه ی نور است.

الهی! ما را بر این درگاه همه نیاز روزی بود که: قطره ای از آن شراب بر دل ما ریزی. تا کِی ما را بر آب  و آتش بر هم آمیزی؟ ای بخت ما از دوست رستخیزی.

الهی! از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی، وز دورت می پندارند و نزدیکتر از جانی، موجودنفس های جوانمردانی، حاضرِ دلهای ذاکرانی.

ملکا! تو آنی که خود گفتی و چنان که گفتی آنی! من چه دانستم که این دود آتش داغ است، من پنداشتم که هرجا آتش است چراغ است، من چه دانستم که در دوستی کشته را گناه است، و قاضی خصم را پناه است، من چه دانستم که حیرت به وصال تو طریق است، و ترا او بیش جوید که در تو غریق است، خوانندگان ازو بر درِ او بسیارند و خواهندگانِ او کم، گویندگان از درد بی دردِ او بسیارند و صاحب درد کم.

الهی! چون از یافت تو سخن گویند از علم خود بگریزم، بر زهره ی خود بترسم در غفلت آویزم همواره از سلطان عیان در پرده ی غیب می آویزم، نه کامم بی، لکن خویشتن را در غلطی افکنم تا دمی بر زنم.

الهی! گَهی به خود نگرم، گویم از من زارتر کیست؟ گَهی به تو نگرم گویم از من بزرگوارتر کیست؟ گاهی که به طینت خود افتد نظرم گویم که من از هرچه به عالم بترم، چون از صفت خویشتن اندر گذرم از عرش همی به خویشتن درنگرم، ای سزاوار کرم و نوازنده ی عالم! نه با وصل تو اندوه است نه با یاد تو غم، خصمی و شفیعی و گواهی و حکم، هرگز بینما نفسی با مهر تو بهم، آزاد شده از بند وجود و عدم، در مجلس قدح شادی بر دست نهاده دمادم.

الهی! پسندیدگان ترا به تو جستند، بپیوستند، ناپسندیدگان ترا به خود جستند بگسستند، نه او که پیوست به شکر رسید، نه او که بگسست به عذر رسید، ای برساننده به خود و رساننده به خود، برسانم که کس نرسید به خود، ای راه ترا دلیل دردی فردی تو و آشنات فردی.

الهی! اینهمه نواخت، از تو، بهره ی ماست، که در هر نفسی چندین سوز و نور عنایت تو پیداست، چون تو مولی کراست، و چون تو دوست کجاست؟ و به آن صفت که تویی خود جز زین نه رواست این همه نشانست آیین فرداست، این خود پیغام است و خلعت برجاست.

ای خداوندی که رهی را بی رهی با خود بیعت می کنی، رهی را بی رهی گواهی به ایمان می دهی، رهی را بی رهی بر خود رحمت می نویسی، رهی را بی رهی با خود عقد دوستی می بندی، سزد بنده ی مؤمن را که بنازد اکنون، کَش عقد دوستی با خودیست، که مایه ی گنج دوستی همه نور است و بار درخت دوستی همه سرور است، میدان دوستی یکدل را فراخ است، ملک فردوس بر درخت دوستی یک شاخ است.

بازهم بدون شرح

عیب است بزرگ برکشیدن خود را                  وز جمله ی خلق برگزیدن خود را

از مردمک دیده بباید آموخت                    دیدن همه کس را و ندیدن خود را

--------------------

گر در ره شهوت و هوی خواهی رفت                     از من خبرت که بینوا خواهی رفت

بنگربکجایی ز کجا آمده ای                            میدان که چه می کنی کجا خواهی رفت

 

--------------------

آنجا که عنایت خدایی باشد                   عشق آخر کار پارسایی باشد

وآنجای که قهر کبریایی باشد                  سجاده نشین کلیسیایی باشد

--------------------

مست توام از باده و جام آزادم                      صید توام از دانه و دام آزادم

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی                           ورنه من از این هر دو مقام آزادم

--------------------

شرط است که چون مرد ره درد شوی                        خاکی تر و ناچیزتر از گرد شوی

هر کاو ز مراد کم شود مرد شود                             بفکن الف مراد تا مرد شوی

--------------------

دی آمدم و نیامد از من کاری                            امروز زمن گرم نشد بازاری

فردا بروم بی خبر از اسراری                           نا آمده به بُدی ازین بسیاری

 

بدون شرح

سروش شروع کرد،مثل همیشه.گفت:«ولی نه، زن جالبی داری علی»

رضا داشت با برگی که لای انگشتهایش بود ور می رفت.

گفتم:«زن توام بد نیست.ساقاشو نیگا»

رضا خندید،بلند:«عین بلور می مونه،البت از این ایرانیاش»

من نشسته بودم وسط.روی نیمکت پارک،دور حوض بزرگ.زن هایمان نشسته بودند روبرویمان ،درست آنطرف حوض.سروش دست گذاشت روی زانوی من و خم شد طرف رضا:«هو...به زن خودت بخند،با اون سینه های آویزونش.انگار که ده تا بچه شیر داده تا حالا»

گفتم:«ولی بدم نیستا.واسه خودش مدلیه،نیگا کن»

و هر سه آن طرف را نگاه کردیم.آفتاب پشت سر زن ها و توی صورت ما بود.دستهایمان را سایبان کردیم.فواره ی وسط حوض بالا می زد و جزئیات را سخت می شد دید.زن رضا صورتی پوشیده بود و تنگ.داشت بستنی لیس می زد.قرار بود سینه هایش را نگاه کنیم، اما گمانم هرسه مان لیس زدنش را نگاه می کردیم که رضا گفت:«اَه....حالم از لیس زدنش بهم خورد.من زنمو عوض می کنم»

برگهای لای انگشتهایش را کند و انداخت زمین.دو تا برگ سوزنی کاج از بالای سرش کند و پیچید دور انگشتش:«اینم حلقه ی جدیدِ اون حاج خانوم مشکی پوش»

و همه خانم مشکی پوش را نگاه کردیم که داشت به پاچه های زن من گیر می داد.

 

 یک راه دیگر

می گویم:«چته؟  تو همی!»

می گوید:«الان می پرسی؟»

پشت به من نشسته زمین،زانوهایش را بقل کرده و تلویزیون نگاه می کند.اگر حالش خوب بود می نشست روی راحتی،کنار من.

می گویم:«خب تازه رسیدم خونه،کی می پرسیدم؟!»

می گوید:«الان یه ساعته اومدی...دروغگو!»

چند بار کانال عوض می کند و آخر خاموشش می کند.بلند می شود و می رود توی اتاق خواب،چراغ را هم روشن نمی کند.

داد می زنم:«اشتباه رفتی خانوم گل،آشپزخونه از اونوره»

داد می زند:«پررووو...امشب شام خبری نیست»

بلند می شوم و می روم توی آشپزخانه.اینجور موقع ها غذا آماده ست و روی گاز.فقط باید گرم شود.زیر غذا را روشن می کنم و می روم توی اتاق خواب.چراغ را روشن می کنم.دمر دراز کشیده روی تخت.کنارش دراز می کشم.سرش آنطرف است و نمی بینمش.دست می کشم روی موهایش.می گویم:«نمی خوای بگی چی شده خانومی؟»

می گوید:«امروز یکی بهم گفت اسب»

_:«اسب؟!!!» می خندم.بلند

بر می گردد رو به من و می نشیند:«اِ... زهر مار»

سعی می کنم نخندم.می گویم:«خب،حالا کدوم پدرنامردی بود؟»

می گوید:«راننده تاکسی.هی از تو آینه منو نگا می کرد.می خواستم چشاشو در آرم.بهش گفتم: آدم ندیدی؟ .برگشت تو صورتم گفت دیده،اسب ندیده»

نمی توانم نخندم.سرم را می کنم توی بالش و می خندم.با مشت می زند توی کمرم.سرم را بالا می آورم و باخنده:«آآآخ»

باز پشت به من می نشیند و زانوش را بقل می کند.

می گوید:«بهش گفتم شوهرم میاد احوالشو می پرسه»

نمی خندم.روی آرنج تکیه می دهم.می گویم:«خب؟...اون چی گفت؟»

برمی گردد:«اِ...رضا لوس نشو دیگه.همه چی رو شوخی می گیری.مرتیکه به من گفته اسب»

به زور جلوی خنده ام را می گیرم.

می گویم:«خب حالا چی کار کنم؟ برم احوالشو بپرسم؟»

هولم می دهد و روی آرنج می چرخم و می افتم: «خیلی لوسی»

_:«باشه بابا.می رم.بذار شامو بخورم...»

_:«گفتم که،شام خبری نیس.»

_:«زیرشو روشن کردم.الان دیگه گرم شده»

_:«یعنی غیر خندیدن کاری نمی خوای بکنی؟»

_:«ممم.فک کنم غیر احوالپرسی یه راه دیگم هست»

_:«چی؟»

وقتی گفتم یه راه دیگم هست به راه دیگر فکر نکرده بودم.فکر می کنم.می گویم:«می شه رفت زنشو،یا اگه نداشت مادرشو،یا فوقش خواهرشو پیدا کرد.بعد اونو سوارش کنم و بهش بگم اسب.خوبه؟»

_:«نه»

_:«پس چی؟»

_:«بُزِ دریایی»

_:«باشه،بز دریایی.حالا بریم شام؟»

_:«بریم» و می خندد.جست می زند و می رود سمت آشپزخانه.