ماشین را نگه داشت و گفت که باید نظرش را در مورد زن ایده آلش بگوید.
گفتم بفرما. گفت من از زنی خوشم می آید که موقعیتها را خوب بفهمد.
گفتم که منظورش را نمی فهمم و دستم را عقب کشیدم. گفت مثلاً در
آشپزخانه یک کدبانو باشد و در اتاق پذیرایی مثل یک خانم باشد نه یک آشپز.
در اتاق مطالعه یک زن متفکر و دانا و در اتاق خواب مثل یک...
حرفش را تند و با تحقیر قطع کردم : مثل یک هرزه.
از حرفم جا نخورد. با خستگی روی فرمان قوز کرد:زنی که فکر می کند در
اتاق خواب باید دانشمند و فیلسوف باشد احمق است.
نقل از: امشاسپندان
تو هر روز صبح باید بلندشی با نوک پنجه بری آشپزخونه برام یه استیک درست کنی بیاری برام تو رختخواب بری بیرون کارکنی مزدتو درسته تقدیمم کنی باید بدنمو با روغن خوشبو مشت و مال بدی باد بزن بیاری بادم بزنی بدویی کلیسا ؛ زانو بزنی و بگی : خدیا ؛ ممنونم که این مرد رو به من دادی .من به این می گم عشق واقعی واقعی و شیرین البته این عشقی نیست که دارم ... ولی این عشقه که لازم دارم . می خوام غروبا که برمیگردم خونه یه غذای خوب و کافی آماده باشه شراب و قرقاول بریون بهم بگی ؛ شل این سوزیه این هم نل هر دوتاشونو برای تو آوردم به عنوان هدیه برای تو من به این می گم عشق واقعی واقعی و شیرین البته این عشقی نیست که دارم ... ولی این عشقه که لازم دارم .
اگر کسی به من تهمت زد که بازنش ریختم رو هم و اسلحه شو به طرفم نشونه گرفت دلم می خواد بپری وسط تا گلوله بخوره تو قلب خودت وقتی می افتی زمین و داری می میری دلم می خود نگام کنی و بگی :
... شل ببخشین که فرشتو کثیف کردم لطفا فقط جسدمو بنداز بیرون من به این می گم عشق واقعی واقعی و شیرین البته این عشقی نیست که دارم ... ولی این عشقه که لازم دارم .
"شل سیلوستر استاین"
اینجاست که خواجه می گوید :
یک قصه بیش نیست غم عشق و ای عجب
کز هر دهان که می شنوم نا مکرر است
من آموخته ام که میزان اعتماد به نفس یک شخص ضامن موفقیت اوست.
من آموخته ام که مردم به خودشان اجازه می دهند فقط آن اندازه موفق
باشند که فکر می کنند سزاوارش هستند.
من آموخته ام که یک همنشین ساکت غالباً از یک سخنران پند آمیز
شفادهنده تر است.
من آموخته ام که نمی توانم انتظار داشته باشم تا دیگران مشکلاتم را حل و
فصل کنند.
من آموخته ام که شوق و ذوق گرفتنی است، نه آموختنی.
من آموخته ام که حیوانات گاهی می تواننند بهتر از انسانها قلب شما را گرم
کنند.
من آموخته ام که مهربانی مهم تر از کامل بودن است.
من آموخته ام که راز شاداب زیستن در این است که هرگز شور و شوق خود
را برای آشنا شدن با افراد جدید و دیدن مکانهای تازه از دست ندهید.
من آموخته ام که هیچ چیز لذت بخش تر از شغلی که دوست دارید نیست.
"از روزان"
خواهرم موهایم را می بافد
یک رج سیاه ، یک رج شرابی
با هم می خوانیم :
* عمو صحرا ! پسرات کو ؟
لب دریان پسرام
دخترای ننه دریارو خاطر خوان پسرام ... *
پسر همسایه
کروات راه راهِ خاکستری اش را
پشت و رو بسته است و
با شلوارکی کوتاه و
نگاهی گم
برای خرگوشها لالایی می خواند
صدایش نَم می کشد
میان آرزوهایمان ؛
* آخ ! اگه بارون بزنه .. *
نور میان گیسوانم خانه می کند آرام
حوضچه ی اقاقی و نسترن است
شب قصه ی کودکانه یمان !
نگاهم جایی مردد می ماند
دلواپسیی از جنس شب
شاید هم
* غصه ی کوچیک سردی مث اشک...*
مبادا دستانت
میان چهل گیسهایی پر از شراب
جای ماند یک وقت !
....
پسرک بر خواب خرگوشهایش
پولک صورتی می پاشد
تو گم می شوی میان این شراره های بلند
و من با خواهری از جنس باد
آرام می خوانم :
* زیر این طاق کبود
جز خدا هیچی نبود
جز خدا هیچی نبود ... ! *
همین ....
پی نوشت : تمام ستاره ها برگرفته از شعر دخترای ننه دریا ، سروده ی احمد شاملو ست .
برای امروز دیگه فکر کنم کافی باشه
فقط با جنبه ها بخونن
راه ۱: روزهای تعطیل مثل بقیه روزها ساعتتون رو کوک کنین تا همه از خواب بپرن! ﴿این روش برای افرادی که غیر از سادیسم ، رگه هایی از مازوخیسم هم دارن پیشنهاد میشه!﴾
راه ۲: سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارین تا جلویی ها زودتر راه بیفتن!
راه ۳: وقتی می خواین برین دست به آب ، با صدای بلند به اطلاع همه برسونین!
راه ۴: وقتی از کسی آدرسی رو میپرسین بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از یه نفر دیگه بپرسین!
راه ۵: کرایه تاکسی رو بعد از پیاده شدن و گشتن تمام جیبهاتون ، به صورت اسکناس دوهزار تومنی پرداخت کنین!
راه ۶: همسرتون رو با اسم همسر قبلیتون صدا بزنین!
راه ۷: جدول نیمه تمام دوستتون رو حل کنین!
راه ۸: توی اتوبان و جاده روی لاین منتهی الیه سمت چپ با سرعت ۵۰ کیلومتر در ساعت حرکت کنین!
راه ۹: وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستن مرتب کانال رو عوض کنین!
راه ۱۰: از بستنی فروشی بخواین که اسم ۵۴ نوع از بستنیها رو براتون بگه!
راه ۱۱: در یک جمع ، سوپ یا چایی رو با هورت کشیدن نوش جان کنین!
راه ۱۲: به کسی که دندون مصنوعی داره بلال تعارف کنین!
راه ۱۳: وقتی از آسانسور پیاده میشین دکمه های تمام طبقات رو بزنین و محل رو ترک کنین!
راه ۱۴: وقتی با بچه ها بازی فکری می کنین سعی کنین از اونها ببرین!
راه ۱۵: موقع ناهار توی یک جمع ، جزئیات تهوع و ﴿گلاب به روتون﴾ استفراغی که ند روز پیش داشتین رو با آب و تاب تعریف کنین!
راه ۱۶: ایده های دیگران رو به اسم خودتون به کار ببرین!
راه ۱۷: بوتیک چی رو وادار کنین شونصد رنگ و نوع مختلف پیراهنهاش رو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگین هیچکدوم جالب نیست و سریع خارج بشین!
راه ۱۸: شمعهای کیک تولد دیگران رو فوت کنین!
راه ۱۹: اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرایشگرتون تعریف کنین!
راه ۲۰: وقتی کسی لباس تازه می خره بهش بگین خیلی گرون خریده و سرش کلاه رفته!
راه ۲۱: صابون رو همیشه کف وان حمام جا بذارین!
راه ۲۲: روی ماشینتون بوقهای شیپوری نصب کنین!
راه ۲۳: وقتی دوستتون رو بعد از یه مدت طولانی می بینین بگین چقدر پیر شده!
راه ۲۴: وقتی کسی در یک جمع جوک تعریف می کنه بلافاصله بگین خیلی قدیمی بود!
راه ۲۵: چاقی و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش یادآوری کنین!
راه ۲۶: بادکنک بچه ها رو بترکونین!
راه ۲۷: مرتب اشتباهات لغوی و گرامری دیگران هنگام صحبت رو گوشزد کنین و بخندین!
راه ۲۸: وقتی دوستتون موهای سرش رو کوتاه می کنه بهش بگین که موی بلند بیشتر بهش میاد!
راه ۲۹: بچه جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین!
راه ۳۰: کلید آپارتمان طبقه ۱۳ تون رو توی ماشین جا بذارین و وقتی به در آپارتمان رسیدین یادتون بیاد! ﴿این راه هم جنبه هایی از مازوخیسم در بر داره!البته واسه خانمهایی هم که شوهرشون خیلی نازشونو می کشه کاربرد داره )
راه ۳۱: ایمیل های فورواردی دوستتون رو همیشه برای خودش فوروارد کنین!
راه ۳۲: توی کنسرتهای موسیقی بزرگ و هنری ، بی موقع دست بزنین!
راه ۳۳: هر جایی که می تونین ، آدامس جویده شده تون رو جا بذارین! ﴿توی دستکش دوستتون بهتره!﴾
راه ۳۴: حبه قند نیمه جویده و خیستون رو دوباره توی قنددون بذارین!
راه ۳۵: نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنین!
راه ۳۶: دوستتون که پاش توی گچه رو به فوتبال بازی کردن دعوت کنین!
راه ۳۷: عکسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا کنین!
راه ۳۸: پیچهای کوک گیتار دوستتون رو که ۵ دقیقه دیگه اجرای برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونین!
راه ۳۹: با یه پیتزا فروشی تماس بگیرین و شماره تلفن پیتزا فروشی روبروییش که اونطرف خیابونه رو بپرسین!
راه ۴۰: شیشه های سس گوجه فرنگی و هات سس فلفل رو عوض کنین!
راه ۴۱: موقع عکس رسمی انداختن برای هر کس جلوتونه شاخ بذارین!
راه ۴۲: توی ظرفهای آجیل برای مهموناتون فقط پسته ها و فندقهای دهان بسته بذارین!
راه ۴۳: شونصد بار به دستگاه پیغام گیر تلفن دوستتون زنگ بزنین و داستان خاله سوسکه رو تعریف کنین!
راه ۴۴: توی روزهای بارونی با ماشینتون با سرعت از وسط آبهای جمع شده رد بشین!راه ۴۵: توی جای کارت دستگاههای عابر بانک چوب کبریت فرو کنین!
راه ۴۶: جای برچسبهای قرمز و آبی شیرهای آب توالت هتل ها رو عوض کنین!
راه ۴۷: یکی از پایه های صندلی معلم یا استادتون رو لق کنین!
راه ۴۸: توی مهمونی ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواین که هر چی شعر بلده بخونه!
راه ۴۹: چراغ توالتی که مشتری داره و کلید چراغش بیرونه رو خاموش کنین!
راه ۵۰: ورقهای جزوه ء ۳۰۰ صفحه ای دوستتون که ازش گرفتین زیراکس کنین رو قاطی پاتی بذارین ، یه بر هم بزنین ، بعد بهش پس بدین!
یک دوست معمولی هیچگاه نمیتواند گریه تو را ببیند،یک دوست واقعی شانه هایش از
گریه تو تر خواهد بود.
دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمیداند،دوست واقعی شاید تلفن آنها را جایی
نوشته باشد.
دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو می آورد،دوست واقعی زودتر به
کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن میماند.
دوست معمولی از دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت میشود،دوست واقعی میپرسد
که چرا نتوانستی زودتر تماس بگیری.
دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش دهد،دوست واقعی سعی در حل آنها
دارد.
یک دوست معمولی مانند یک میهمان عمل میکند و منتظر میماند تا از او پذیرایی
شود،یک دوست واقعی به سوی یخچال رفته و از خود پذیرایی میکند.
دوست معمولی می پندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه تمام می شود،یک دوست
واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو می ماند.
از وبلاگ the time without you
یک دوست معمولی، یک دوست واقعی....و هزار هزار حرف نگفته...
سلام به همه دوستانی که این وبلاگ را قابل می دونن و سر می زنن عزیزان تمامی این مطالب و مطالبی که در آینده نچندان دور شاهدش هستید فقط خوانده های من هستند که فکر می کنم ارزش حداقل یکبار مطالعه را دارن و هیچ کدام از خودم نیست پس از صاحبان این آثار زیبا پوزش می خوام اگر مطلب زیباشونو (البته به نظر خودم) در وبلاگ این حقیر مشاهده می کنن امیدوارم جسارت این حقیر را به بزرگی خودشون ببخشن.
شاد باشید و سربلند
دلتنگیهای یک زن خانهدار مثل خود پاییز است. روزهای کوتاه و کم
آفتابی دارد و شبهایش بلند و سرد است. دلتنگیهای یک زن خانهدار
مثل یک برگ لرزان بر سر شاخه خشک را دارد. میترسد از سقوط، زن
خانهدار میترسد از بیان دلتنگیهایش، اما وقتی رها میشود آرام آرام
و چرخ زنان روی زمین میافتد و صدایی از آن بلند نمیشود. زن خانهدار
دلتنگیهایش را به نرمش فرو افتادن یک برگ پاییزی بروز میدهد و بعد
هم هیچ.
یعنی اموراتی که چرخهای مادی و معنوی زندگی را میچرخاند. همان
طور که هوشیارانه به کابینتها سر میزند تا ببیند مواد لازم برای تهیه
خوراک خانواده کم شده است یا خیر، به فرزندان و همسرش و خانواده
اش هم سر میزند تا ببیند روابط سالم است یا خیر، همدیگر را دوست
دارند یا نه و بالاخره وقتی بداند که باید دست به ابتکار بزند، میزند و
نتیجه میگیرد.
زن خانهدار دلتنگیهایی دارد که فقط یک زن خانهدار آنها را میفهمد.
زن خانهدار وقتی دلتنگ و غمین است که قدرت ابتکارش را از دست
بدهد. وقتی نداند که با زندگی یکنواخت و تکراری چطور باید برخورد کند
تا ویران کننده نباشد، آن وقت است که او احساس میکند در قفس
است. برای همین ابتکار خلاقش را به کار میگیرد بر میخیزد تلفنی
میزند، خریدی میرود، دکور خانه را عوض میکند. تفلون قابلمههایی
که بر اثر مصرف زیاد خش افتاده است را برای تعمیر به بازار میبرد و
کسی نمیفهمد که چگونه و با کمترین هزینهای یک روز کسلکننده
تبدیل به یک روز خلاق شده است.
یک زن خانهدار چراغ خانه است و حضورش مثل خورشید است، حتی
وقتی برای استراحت خوابیده باشد یا بیماری او را به بستر کشانده
باشد. هزیان یک زن خانهدار هنگام بیماری در مورد خانه است، در مورد
افراد خانه و هوشیاریاش نیز.
او هیچوقت به ورطه تکرار بیهوده نمیافتد چرا که مادر است و وقتی
فرزندانش هم فرزندی داشته باشند، برای آنها مادر است.
زن خانهداری میگفت گاه فکر میکنم اگر نوهام را نبینم میتوانم دق
مرگ بشوم! او به قول خودش برای شادی نوهاش همه سختگیری
هایی که برای فرزندانش داشته است را به یکباره تبدیل به محبت کرده
است. میگوید آنقدر دل نازک شدهام که تحمل گریه نوهام را ندارم. گاه
فکر میکنم کاش نیمه شب نبود تا زنگ میزدم و صدایش را
می شنیدم. فکر میکنم دوباره مادر شدهام.
یک زن خانهدار برای همسایه و فامیلاش هم غصه میخورد. او زنهای
خانهدار دیگر را خوب میفهمد. از دلتنگیهایشان خبر دارد. این که
هیچگاه کسی آنها را صاحب شغل نمیداند. این که وقتی
میگویند مادرت چیکاره است فرزند میگوید، هیچی
خانهدار است.
او دلتنگ است که 30 سال کار برای هر کسی بازنشستگی و مزایا به
همراه دارد، اما برای یک زن خانهدار تازه بعد از 30 سال نوبت غصه
خوردن برای زندگی فرزندان میرسد و رابطهشان با همسرانشان و در
اضطراب بودن برای فرزندانشان است.
یک زن خانهدار با 2 دست کل زندگی را اداره میکند، با 2 چشم کل
روابط را میبیند و با 2 گوش همه گریهها و افسردگیها را میشنود،
اما با همه حواس همه چیز را به موقع فراموش میکند یا به یاد میآورد.
یک زن خانه دار...